دشتک «نگین بختیاری»

زادگاه شاعر بزرگ ایران پژمان بختیاری

خاطرات پژمان بختیاری از دشتک (2)

دشتک «نگین بختیاری» زادگاه شاعر بزرگ ایران پژمان بختیاری

خاطرات پژمان بختیاری از دشتک (2)

خاطرات «پژمان بختیاری» از دشتک (قسمت دوم)

 

ـ خاشاک زندگینامه خودنوشت پژمان بختیاری و خاطرات زیبای وی از دشتک بختیاری زادگاه خویش است که این مجموعه به صورت کامل در «کتاب زندگی و اشعار پژمان بختیاری» که به تازگی منتشر شده آمده است ما در اینجا و قسمت های بعدی بخشی از آن را  درج می کنیم.. 

ادامه قسمت اول...

    ... در همان ایام، زن پدرم، «بی بی گلندام»، با خواهر عزیزم، «بی بی مهرافروز»، به تهران آمده، در معیّت سی، چهل سوار بختیاری که اغلب از وابستگان پدرم بودند به «زیارت امام هشتم» رفتند. مرا هم با خود بردند. هر قدر پدرم سخت گیر و برادرم ظالم و ضعیف آزار بود خواهرم مهربان بود. و [با] محبت او در خواندن قرآن... پیش رفتم.  بدبختانه در آن سفر از مرگ حتمی نجات یافتم به این معنی که روزی «کاکا عباسعلی» خورجین خود را زیر سر گذاشته سماور را آتش کرده بود تا بی بی ها بیدار شوند و عصرانه یا در حقیقت شام بخورند. من در کنارش نشسته، به زحمت زیاد منظومة «فلک ناز» را می خواندم. ناگاه برخاسته و در حالی که به سقف ترک خوردة ایوان اشاره می کرد، گفت: «از زن سلیطه و سگ درنده و دیوار شکسته باید حذر کرد!»

    و بی درنگ خورجین را روی شانة خود افکنده سماور را نیز برداشت و در ایوانچة دیگری که پنج، شش اتاق فاصله داشت جای داد من هم سینی، قوری و استکان ها را به دست گرفتم کاکا با سرعتی عجیب برگشت و قالیچه را هم برداشت هنوز چند گامی دور نشده بود که طاق شکست خورده فرو ریخت.مسافران حجره ها از هر طرف به یاری ما آمدند ولی کاکا داستان را برای آنها نقل کرد و قول داد که کسی زیر آوار نمانده است.

    قریب یک ماه در شهر مقدّس مشهد رضوی متوقف بودیم. وقتی که به تهران باز گشتیم پدرم به آذربایجان رفته و دستور داده بود که همه به سوی «بختیاری» برویم. از وبای تهران گریخته، در معیّت برادر و خواهرم و چهل نفر سوار بختیاری، عازم «دیار پدری» شدم.

     در کاشان براثر حادثه ای کوچک بلوایی بزرگ رخ داد. کار از پرخاش و دشنام به چوب و چماق، پس از آن به قمه و شمشیر، و بالاخره به تپانچه و تفنگ کشید. ضربت شمشیری فرق برادر مرا شکافت و از مشاهدة خون او خون ها به جوش آمد و صفیر گلوله، فضای کاروانسرای منزلگاه ما را متموج ساخت. بانگ تفنگ در یک لحظه صدها نفر مردمی را که به جماعتی قلیل حمله ور شده بودند، فراری کرد، بدون آن که تلفات جانی داده باشند. در تمام مدتی که جنگ میان بختیاریان و مردم کاشان برقرار بود. من زین اسبی را که بر صندوقی نهاده شده بود رخش سواری خود ساخته، شمشیری برهنه به دست گرفته رجزخوانی می کردم و چون آتشم سرد می شد به محل جنگ و ناورد می رفتم تا شوری تازه به دست آرم. دریغ که آتش هیجان خیلی زود خاموش شد و مرا دلسرد کرد.

     تا اول خاک بختیاری من و خواهرم در یک لنگه کجاوه می نشستیم، و زن پدرم در لنگة دیگر جا می گرفت کجاوه در حقیقت قفسی بود که من در آن پر و بال می زدم و چون مسافرت درآن روزگار، معمولاً از اوایل شب آغاز می شد. بایستی نیمه شب بیدار شوم، در پرتو خفیف و زرد رنگ فانوسی کوچک قرآن بخوانم و خواهرم «مهرافروز» غلطهای مرا برطرف نماید. هنگامی که وارد خاک بختیاری شدیم زنانی که همراه داشتیم. چادرهای سیاه و روبندهای سفید را که از تهران ارمغان برده بودند وداع گفته؛ لباسهای رنگارنگ بختیاری را بر تن کردند و مثل مردان بر اسب های سرکش و تیز رو سوار شدند. البته نامادری من که زنی سمین و نسبتاً مسن بود بر قاطری نرم خو و نرم پو سوار می شد.  

    خواهر هجده، نوزده ساله ام که قامتی بلند و اندامی بسیار زیبا و متناسب داشت، در سواری و هنرنمایی، دست بعضی از سواران را بر پشت می بست؛ هنوز قیافة شیرین و هلهلة نشاط بخش او را فراموش نکرده، مقنعة آبی رنگش را که دستخوش نسیم کوهستان گشته، در هوا موج می زد از یاد نبرده ام. نجات از قفس کجاوه برای من سعادتی بود، اما افسوس که اجازه نداشتم به تنهایی سوار شوم و لجام اسب را به اختیار خود گیرم. بدتر آنکه محکوم به آن بودم که بر ترک نامادری خود نشسته و قدم های شمرده استر سواری وی را با گام های بلند و شورانگیز اسبان دیگر مقایسه کنم.

   *** [سفر به زادگاه خود]

      چند روز بعد به «دشتک» رسیدیم. این قریّه، زادگاه اعضای خاندان ما بود که در پشت رشته مرتفع «زردکوه» بر کنار شعبة اصلی «کارون» جای داشت.1   مردم قریه، زن و مرد، در لباسهای رنگین با ساز و دهل به استقبال ما آمدند، سواران تیراندازی می کردند زنان و دختران می رقصیدند، صدای هلهلة آنان کوه و صحرا را فرا گرفته و منظره یی بدیع و فراموش نشدنی برای من فراهم ساخته بود، خلاصه لباس های رنگارنگ زنان که منجوق و یراق زیادی برآنها دوخته شده بود و همچنین قباهای سرخ و زرد و بنفش و آبی مردان که شالهای سپیدی آن را در وسط به هم می بست، چنان مرا به وجد آورده بود که مزیدی بر آن متصور نمی شد، خاصه رقص دسته جمعی زن و مرد که مانند دریایی از گلهای رنگ به رنگ در برابر نظر موج می زد، برای من کاملاً تازه و تماشایی بود.

    چند روز اول زندگانی من در آن قریة دور افتاده بقدری متنوع و پر مشغله شد که اصلاً ملتفت گذشتن ساعات روز و شب نبودم، بر الاغهای سپید سوار می شدم، بر خرمن کوبهایی که دارای چرخهای بُرنده بود و بوسیلة دو گاو تنومند کشیده می شد، می نشستم، از درختان بزرگ بالا می رفتم، در صحراهای پوشیده، از گل و گیاه می دویدم، در کناره های رودخانه شنا می کردم، از نان مخصوص آسیابان می خوردم و در میان علفهای معطر می غلطیدم.

     دیدن و بهره بردن از آن همه چیزهای زیبا، از آن همه کوه و بیشه و چشمه و دشت و صحرا از آن زندگانی آرام و بی تکلف برای من و روح من، عوالم تازه ای به وجود می آورد و افکار کودکانة مرا دچار تشنجها و هیجانهای بی سابقه ای می ساخت....

 [کوه احمد لیوه دشتک]   

     ...هنوز یک هفته از توقف من در آن «دنیای روحانی و رویایی» نگذشته بود که آتش جنگی بین دو دسته از خوانین شعله کشید و یک نفر از سران دستة مخالف که بعدها به درویشی و نیکی گرائید، به قریة «دشتک» حمله کرد بار دیگر غوغای کاشان برای من تجدید شد و باز خونم بجوش آمد، شمشیر جوهردار برادر را برداشته، به میدان نبرد شتافتم، صفیر گلوله ها چنان مرا به هیجان آورده بود که دیوانه وار به سوی معرکة جنگ می دویدم،  ناگاه مردی بلند بالا که تفنگی دراز (دهن پر) در دست داشت، چشم به من دوخته لحظه ای به شمشیر گرانبهایی که در دست داشتم نظر افکنده، آنگاه پیش آمده و با خشونت شمشیر را از دستم گرفت و رفت (انشاءالله از دوستان بوده است.)

   نتیجة جنگی نامناسب که میان دو دستة بسیار بزرگ و بسیار کوچک آغاز شده بود به زودی روشن گردید. ما با دادن تلفاتی که خیلی سنگین محسوب می شد، شکست خورده از قریه رانده شدیم. «محمدرضا خان عمو»، سرپرستی ما را بر عهده گرفته و همه را به قسمتی از کوهستان برد که آن را «اهملیوه» (احمد دیوانه) می گفتند. اگر دلیل دیوانگی احمد انتخاب چنان بهشتی بوده است باید اقرار کرد که در دنیا جز او عاقلی وجود نداشته است.

    زندگانی من از آن روز رنگی زیباتر پیدا کرد. در فضای مسطحی پوشیده از گلهای رنگارنگ و علفهای معطر چادرهایی افراشته شد که برای یک بچة شهری خیلی دیدنی و نشاط بخش بود، قدری بالاتر در دامن تودة عظیمی از برف، چادرهای سیاه برای مستخدمین، بویژه کسانی زده شده بود که بایستی پختن غذا و تهیّه شیر و ماست و کره را تعهد نمایند. در اول سپیده دم این عده به جنب و جوش افتاده، گاوها را می دوشیدند، شیرها را در دیگ های عظیم جوشانده قسمتی را برای صبحانه اختصاص می دادند و قسمت دیگر در سینی های بزرگ می ریختند که پس از گرفتن سرشیر برای تهیّه ماست به ظرف های عمیق تری ریخته می شد، یک ساعت بعد گوسفندی را کشته و به دیگهای بزرگ روی آتش می بردند .

    در یکی از چادرها آتشی ملایم در زیر ساج افروخته می شد و زنی با ساعد عریان به چالاکی تمام چانه های خمیر را بسیار نازک کرده بر روی ساج می گسترد و نانهایی مثل برگ گل (به نام فطیر) برای صبحانه فراهم می کرد. همه در چادر عمو جمع می شدیم نانهای خود را در پیاله های مسین پر از شیر گرم و گوارا ترید کرده، می خوردیم آن گاه مردان سواره و پیاده به شکار می رفتند، زنان جوان به نخ ریسی و بافتن قالیچه و گلیم، که در چادر مخصوصی جای داشت، می پرداختند. زنان پیر غالباً کودکان را گرد خود جمع کرده و با آوازهای غم انگیز خویش آنان را سرگرم می ساختند.

     اما من دیگر در ردیف کودکان محسوب نمی شدم، برای خود نیمه مردی بودم از صخره های عظیم بالا می رفتم گنجشک های کوهی را با سنگ قلاب شکار می کردم، کرفس های وحشی را که عطری گیج کننده دارد، می چیدم، برای بیرون آوردن تعداد زیادتری از ریگهای درون چشمه های سرد با اطفال شرط بندی می کردم و نزدیک ظهر برای صرف ناهار به خیمه زردچوبه رنگ عمو   می شتافتم. سفره سفید طولانی و سینی های گرد پر از پلو، با ظرف های دوغ و قاشق های چوبین که دارای دسته هایی عریض و مشبک بود، از جمله مناظری است که هرگز فراموش نمی کنم. وقتی که سفره چیده می شد، حضار قلیانهای خود را که کوزه های فلزی آنها مانند کلاه خود جنگاوران قدیم بود گوشه ای تکیه داده، آستین فراخ پیراهن و همچنین آستین چاکدار قبای خود را تا مرفق بالا زده، بسم الله گویان به خوردن مشغول می شدند (اینان همه پیر و ضعیف بودند و الّا میدان جنگ را خالی  نمی گذاشتند)

     آفتاب در پشت قله های مرتفع پنهان شده و خیمه گاه ما را زودتر از سایر نقاط از نور خود محروم می کرد. چادر عمو با چند لاله و پیه سوز روشن می شد. اما در خیمه های دیگر یا از فروغ ماهتاب استفاده می کردند، یا آتشی بزرگ در مقابل آنها افروخته و برگرد آن جای می گرفتند. محافل شبانه رونق دیگر داشت از گوشه و کنار، نواهای مخصوص «بختیاری» بلند می شد. در چادر عمو  یک نفر به آواز بلند اشعار قهرمانی و قطعات حماسی را می خواند. این اشعار معمولاً نقاشی روح داری از میدان های جنگ بود که دلیران گذشته و اجداد رشید ما  قهرمان آنها شمرده می شدند:  «برادران نعش مرا در تنگه ای بگذارید که همواره بانگ تفنگ در آن شنیده شود. دشمن بی رحم است بکشید و گرنه کشته خواهید شد. هر سو نظر می افکنم «دال» اسبم به نظر نمی رسد. بی اختیار دست به کیسه کمر قطار فشنگ می برم!... فشنگی باقی نمانده است.»

     آوازهای بختیاری دارای نغماتی است که در دستگاههای موسیقی ایرانی جای نمی گیرد، همچنان که شعر بختیاری هنوز رنگ روزگار ساسانی را از دست نداده و تابع عروض عربی و فارسی نشده است. هنوز اشعار بختیاری به صورت هجایی باقی مانده، مصراعهای دوازده هجایی و بیشتر دارد و رایج ترین بحور شعر بختیاری دارای نوزده سیلاب است که از حیث وزن تقریباً همانند این مصراع است «مه من ز دوریت به جان رسیدم». گذشته از آوازهای مخصوص اشعار محلی، در سراسر بختیاری کسانی هستند که شاهنامه فردوسی، همچنین خسرو و شیرین و لیلی و مجنون نظامی را با نوایی پر از شور و احساسات تغنی می کنند و این یکی از بهترین سرگرمی های آن سامان است.

    بالاخره موقع خواب می رسید، «گل بناز» همسر کاکا عباسعلی با قصه های دیو و پری ما را  می خواباند نسیم دلنواز و عطر آگین سحرگاه، آواز روح بخش کبکان و گنجشکان کوهی را توأم با آواز مشک های دوغ زنی به خفتگان رسانده و طلوع صبح را اعلام می کرد، مشکها بر روی سه پایه های چوبین نصب گشته، بوسیله دو نفر زن با ضربی مخصوص آنقدر تکان داده می شد تا ماست داخل آنها، مبدل به دوغ شود و دوغ از کره جدا گردد.

   در احمدلیوه برای نخستین بار غرش شیر و اثر آن غرش هول انگیز را در حیوانات شنیده و مشاهده کردم، قریب به دو ماه در احمد لیوه توقف کردیم تا خبر پیروزی دسته ای که ما از آنها شمرده می شدیم رسید و کسی که این مژده را به ما رسانید برادرم بود که بر اسبی نشسته، کلاه سفید خود را بر روی موهای براق و سیاهش کج نهاده، آواز خوانان و هلهله کنان در پیشاپیش چند نفر سوار می تاخت و هر لحظه از شادی سنگ یا بوته ای را هدف گلوله می ساخت....

  [کوه احمد لیوه دشتک]   

     ...هنوز یک هفته از توقف من در آن «دنیای روحانی و رویایی» نگذشته بود که آتش جنگی بین دو دسته از خوانین شعله کشید و یک نفر از سران دستة مخالف که بعدها به درویشی و نیکی گرائید، به قریة «دشتک» حمله کرد بار دیگر غوغای کاشان برای من تجدید شد و باز خونم بجوش آمد، شمشیر جوهردار برادر را برداشته، به میدان نبرد شتافتم، صفیر گلوله ها چنان مرا به هیجان آورده بود که دیوانه وار به سوی معرکة جنگ می دویدم،  ناگاه مردی بلند بالا که تفنگی دراز (دهن پر) در دست داشت، چشم به من دوخته لحظه ای به شمشیر گرانبهایی که در دست داشتم نظر افکنده، آنگاه پیش آمده و با خشونت شمشیر را از دستم گرفت و رفت (انشاءالله از دوستان بوده است.)

   نتیجة جنگی نامناسب که میان دو دستة بسیار بزرگ و بسیار کوچک آغاز شده بود به زودی روشن گردید. ما با دادن تلفاتی که خیلی سنگین محسوب می شد، شکست خورده از قریه رانده شدیم. «محمدرضا خان عمو»، سرپرستی ما را بر عهده گرفته و همه را به قسمتی از کوهستان برد که آن را «اهملیوه» (احمد دیوانه) می گفتند. اگر دلیل دیوانگی احمد انتخاب چنان بهشتی بوده است باید اقرار کرد که در دنیا جز او عاقلی وجود نداشته است.

   زندگانی من از آن روز رنگی زیباتر پیدا کرد. در فضای مسطحی پوشیده از گلهای رنگارنگ و علفهای معطر چادرهایی افراشته شد که برای یک بچة شهری خیلی دیدنی و نشاط بخش بود، قدری بالاتر در دامن تودة عظیمی از برف، چادرهای سیاه برای مستخدمین، بویژه کسانی زده شده بود که بایستی پختن غذا و تهیّه شیر و ماست و کره را تعهد نمایند. در اول سپیده دم این عده به جنب و جوش افتاده، گاوها را می دوشیدند، شیرها را در دیگ های عظیم جوشانده قسمتی را برای صبحانه اختصاص می دادند و قسمت دیگر در سینی های بزرگ می ریختند که پس از گرفتن سرشیر برای تهیّه ماست به ظرف های عمیق تری ریخته می شد، یک ساعت بعد گوسفندی را کشته و به دیگهای بزرگ روی آتش می بردند .

  در یکی از چادرها آتشی ملایم در زیر ساج افروخته می شد و زنی با ساعد عریان به چالاکی تمام چانه های خمیر را بسیار نازک کرده بر روی ساج می گسترد و نانهایی مثل برگ گل (به نام فطیر) برای صبحانه فراهم می کرد. همه در چادر عمو جمع می شدیم نانهای خود را در پیاله های مسین پر از شیر گرم و گوارا ترید کرده، می خوردیم آن گاه مردان سواره و پیاده به شکار می رفتند، زنان جوان به نخ ریسی و بافتن قالیچه و گلیم، که در چادر مخصوصی جای داشت، می پرداختند. زنان پیر غالباً کودکان را گرد خود جمع کرده و با آوازهای غم انگیز خویش آنان را سرگرم می ساختند.

   اما من دیگر در ردیف کودکان محسوب نمی شدم، برای خود نیمه مردی بودم از صخره های عظیم بالا می رفتم گنجشک های کوهی را با سنگ قلاب شکار می کردم، کرفس های وحشی را که عطری گیج کننده دارد، می چیدم، برای بیرون آوردن تعداد زیادتری از ریگهای درون چشمه های سرد با اطفال شرط بندی می کردم و نزدیک ظهر برای صرف ناهار به خیمه زردچوبه رنگ عمو   می شتافتم. سفره سفید طولانی و سینی های گرد پر از پلو، با ظرف های دوغ و قاشق های چوبین که دارای دسته هایی عریض و مشبک بود، از جمله مناظری است که هرگز فراموش نمی کنم. وقتی که سفره چیده می شد، حضار قلیانهای خود را که کوزه های فلزی آنها مانند کلاه خود جنگاوران قدیم بود گوشه ای تکیه داده، آستین فراخ پیراهن و همچنین آستین چاکدار قبای خود را تا مرفق بالا زده، بسم الله گویان به خوردن مشغول می شدند (اینان همه پیر و ضعیف بودند و الّا میدان جنگ را خالی  نمی گذاشتند)

   آفتاب در پشت قله های مرتفع پنهان شده و خیمه گاه ما را زودتر از سایر نقاط از نور خود محروم می کرد. چادر عمو با چند لاله و پیه سوز روشن می شد. اما در خیمه های دیگر یا از فروغ ماهتاب استفاده می کردند، یا آتشی بزرگ در مقابل آنها افروخته و برگرد آن جای می گرفتند. محافل شبانه رونق دیگر داشت از گوشه و کنار، نواهای مخصوص «بختیاری» بلند می شد. در چادر عمو  یک نفر به آواز بلند اشعار قهرمانی و قطعات حماسی را می خواند. این اشعار معمولاً نقاشی روح داری از میدان های جنگ بود که دلیران گذشته و اجداد رشید ما  قهرمان آنها شمرده می شدند:  «برادران نعش مرا در تنگه ای بگذارید که همواره بانگ تفنگ در آن شنیده شود. دشمن بی رحم است بکشید و گرنه کشته خواهید شد. هر سو نظر می افکنم «دال» اسبم به نظر نمی رسد. بی اختیار دست به کیسه کمر قطار فشنگ می برم!... فشنگی باقی نمانده است.»

     آوازهای بختیاری دارای نغماتی است که در دستگاههای موسیقی ایرانی جای نمی گیرد، همچنان که شعر بختیاری هنوز رنگ روزگار ساسانی را از دست نداده و تابع عروض عربی و فارسی نشده است. هنوز اشعار بختیاری به صورت هجایی باقی مانده، مصراعهای دوازده هجایی و بیشتر دارد و رایج ترین بحور شعر بختیاری دارای نوزده سیلاب است که از حیث وزن تقریباً همانند این مصراع است «مه من ز دوریت به جان رسیدم». گذشته از آوازهای مخصوص اشعار محلی، در سراسر بختیاری کسانی هستند که شاهنامه فردوسی، همچنین خسرو و شیرین و لیلی و مجنون نظامی را با نوایی پر از شور و احساسات تغنی می کنند و این یکی از بهترین سرگرمی های آن سامان است.

    بالاخره موقع خواب می رسید، «گل بناز» همسر کاکا عباسعلی با قصه های دیو و پری ما را  می خواباند نسیم دلنواز و عطر آگین سحرگاه، آواز روح بخش کبکان و گنجشکان کوهی را توأم با آواز مشک های دوغ زنی به خفتگان رسانده و طلوع صبح را اعلام می کرد، مشکها بر روی سه پایه های چوبین نصب گشته، بوسیله دو نفر زن با ضربی مخصوص آنقدر تکان داده می شد تا ماست داخل آنها، مبدل به دوغ شود و دوغ از کره جدا گردد.

   در احمدلیوه برای نخستین بار غرش شیر و اثر آن غرش هول انگیز را در حیوانات شنیده و مشاهده کردم، قریب به دو ماه در احمد لیوه توقف کردیم تا خبر پیروزی دسته ای که ما از آنها شمرده می شدیم رسید و کسی که این مژده را به ما رسانید برادرم بود که بر اسبی نشسته، کلاه سفید خود را بر روی موهای براق و سیاهش کج نهاده، آواز خوانان و هلهله کنان در پیشاپیش چند نفر سوار می تاخت و هر لحظه از شادی سنگ یا بوته ای را هدف گلوله می ساخت....

  [مکتبخانه]

       مرا به دشتک باز گرداندند و از آن تاریخ زندگانی پر از شادی و آزادیم دارای برنامه شد، نیمی از روز  را بایستی به درس و مشق، و نیم دیگر را به سواری مصروف سازم.  مکتبخانة ما، مسجدی تاریک بود که «چنار بسیار عظیم» و چند صد ساله ای بر آن سایه می افکند. کلاس درس در باقی ماندة دوران گرما و تابستان، سکوی بزرگ زیر چنار بود و در فصل زمستان در داخل مسجد که به وسیله چند پیه سوز قلمزده مسینه روشن می شد. پرتو لرزان و زردرنگ فتیله های پنبه یی و جز جز روغن چراغ که با قدری آب مخلوط بود هم از چیزهایی است که هرگز نقش آن از خاطرم محو نشده و این بیت صائب هم بیش از پیش آن را ثابت ساخته است.

    «صحبت ناجنس،آتش را به فریاد آورد   آب چون در روغن افتد می کندشیون چراغ»

     «ملاعلی بنده»1، استاد مکتب ما بود و تمام دختران و پسران «دشتکی» در محضرش درس می خواندند. برادرم محمد جوادخان، که بعدها کشته شد، هفته یی یک روز به مکتب آمده به تعلیم مشق خط مبادرت می ورزید. برادرم خطی پخته داشت و در مدرسة «فلاحت» تحصیلات علمی خود را به پایان رسانیده بود. مرحوم مظفرالدین شاه که ظاهراً مؤسس مدرسه مزبور بود تصدیق او را با ده عدد اشرفی اعطا فرموده بود .

    فصل تابستان کم کم به سر می رسید. اما سواری من ادامه داشت. نخست بر اسبی آرام سوارم کرده، عنان داری و راندن حیوان را آموختند. بعدها زین اسب را برداشتند و مرا بر روی جلی که بر پشت حیوان بسته شده بود نشاندند و لجام او را نیز مبدل به افسار کردند. طولی نکشید که محکوم به سواری بر اسب عریان شدم. پاهای من آنقدر بلند نبود که بتوانم خود را محکم نگاه دارم، به زمین  می خوردم؛ اما برادرم با کمال سختی هم از روی اسب خم شده دستم را گرفته مانند گنجشکی بر پشت اسبم می کوبید و ناسزا می گفت. هنوز به این قسمت آشنا نشده بودم که شلاقی بر اسب من زده او را به تاختن و جستن از روی جوی و جر وا می داشت. بالاخره بالا رفتن از کوه و تاختن در کوه و صحرا و دره مرا بر پشت اسب استوار ساخت مانند سریش بر پشت حیوان می چسبیدم و کوچک ترین لغزشی پیدا نمی کردم.

     سپس نوبت تیراندازی فرا رسید. تفنگ دو لول دهان پری به دستم داده شد و چون قدرت نگاهداری آن را  نداشتم اجازه دادند که آن را بر روی سنگی بگذارم و دو گنجشک سرخ رنگ را که بر شاخه های خشک درختی نشسته بودند، هدف سازم. مدتی به نشانه گیری گذشت و جرأت فشار آوردن بر روی ماشة تفنگ را پیدا نمی کردم، ناگهان لگدی توأم با دشنامی خفیف، باعث در رفتن تفنگ شد. البته گنجشک ها هم آسیبی ندیدند. این مرحمت از برادرم بود.

    در زمستان سال بعد، برادرم قصد شکار کرد و مرا هم با خود برد. راه رفتن بر روی برف های منجمد کوه و صحرا، کفش مخصوص لازم داشت و آن عبارت بود  از کیسه یی چرمین آکنده از نمد و پشم که با رشته هایی بر ساق پا استوار می شد. این کفش را «کالک» می خواندند. شب را در غاری عمیق منزل کردیم. هیزم های تر که از درختان بلوط فراهم شده بود، افروخته و کتری های مسین بر کنار آن نهاده شد. تق تق برگ های مرطوب و شاخه های خیس شده برخاست و دودی خفه کننده در غار پیچید. معهذا همراهان ما بدون احساس ناراحتی به کار خود مشغول بودند. یکی برف آورده، در کتری می ریخت؛ دیگری گوشت شکاری را که همان روز هدف گلوله قرار گرفته بود قطعه قطعه می کرد؛ سومی ترکه هایی را پیراسته و آماده می ساخت که آنها را به جای سیخ کباب به کار برد.

   در منتهای غار سنگی بزرگ نهاده شده بود و بر بالای او به فاصلة دو متر سوراخ  بزرگی در دیوار دیده می شد. برادرم برای سایرین حکایت می کرد که اجداد ما در زمانی که غار نشین بودند، اطفال و احیاناً اموال خود را در آن سوراخ جای می دادند تا از دسترس حمله کنندگان دور باشد. دود قوت گرفت باد سردی که در خارج غوغایی بر پا کرده بود آن را بیشتر به داخل غار رانده و نفس ها را به شماره می انداخت اشک ها جاری شد، ناگاه جسمی عظیم مانند ابر یا توده ای از برف از سوراخ مزبور به خارج پریده، مستقیماً در وسط آتش سقوط کرد کتریها در آتش غلطید و چوب های نیم سوخته به اطراف پرتاب شد همه با هم فریاد زدند: خرس! یک مرتبه قمه ها و کاردها و قنداق تفنگ ها به کار افتاد و خرس را از کار باز داشت، لحظه ای بعد دو خرس بچه از داخل سوراخ جلو آمده می کوشیدند که خود را به مادرشان که از میان آتش به کناری کشانده شده بود برسانند.

    آنها را پایین آوردند تا غم انگیزترین مناظر را در برابر چشم های موجودی حساس مانند من بگسترانند. قبلا متوجه حادثه نبودند و از سرو کول مادر بی جان خود بالا می رفتند. اندکی بعد به حقیقت تلخ پی بردند و شروع به ضجه و بی قراری کردند، برگهای خیس شده را کنده آب دهان بر آنها مالیده و بر زخمهای مادر می گذاشتند، خلاصه تمام شب را با نوحه خوانی شوم خویش ما را ناراحت کردند بعدها یکی از آن دو خرس بچه که در طویله ما بزرگ شده بود مرا با سیلی سنگین و مهیب خویش مدهوش ساخت.

     تابستان سال بعد شبی از خواب برخاسته به کنار حوض طبیعی و بزرگی که در حیاط بود رفتم درخت بادام کهنسالی بر یک طرف آن سایه افکنده بود، معهذا فروغ عجیبی آب شفاف را مانند آئینه ای که در برابر ماه گذاشته باشند روشن کرده بود نظری به مشرق افکندم ستارة فروزانی را دیدم که گیسوان منور زیبایش تا قله کوه آویخته بود. افسوس که آن منظر بدیع را دیگر ندیدم که ندیدم، ستاره ای دنباله دار بود....

    ادامه دارد.....

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   ملاعلی بنده،استاد دوران مکتب پژمان، پدر میرزامحمد بهرامی دشتکی بود که هر دو از شاهنامه خوانان بختیاری و ادیب و خوشنویس بوده اند.

   ****

    1ـ پژمان بختیاری همچنین در مجله قدیمی اطلاعات ماهانه دهه 1330، می نویسد: «در دامان زردکوه بختیاری» بر کنار یکی از شعبه های رود «کارون» قریه ای است که «دشتک» نام دارد. این قریه که پدر نگارنده در آن متولد گردیده است در پنجاه سال پیش منظره بدیعی داشت از یک طرف رشته زردکوه با جنگل بلوط و چشمه سارهای بی شمار، سر به فلک کشیده و از سه طرف دیگر دشت ها و تپه های کوتاه پوشیده از سبزه های معطر و گل های رنگارنگ آن را احاطه کرده بود. شعبه کارون از پشت تپه های غربی آن قریه جریان خود را ادامه داده و در سمت جنوب دامان رشته دیگری از زردکوه را گرفته پیش می رفت... (به نقل از مجله اطلاعات ماهانه) ـ (گردآورنده)

    ادامه دارد....

     منبع: کتاب زندگی و اشعار پژمان بختیاری  پژوهش و تدوین: رضا بهرامی دشتکی

 (مجموعه خاطرات پژمان بختیاری از دشتک  در کتاب «زندگی و اشعار پژمان بختیاری» که به تازگی منتشر شده آمده است):

  کتاب زندگی و اشعار پژمان بختیاری

 زندگینامه و آثار پژمان بختیاری

 خاطرات پژمان بختیاری قسمت سوم

 ...



تاريخ : شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 18:8 | نویسنده : |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.