اشعار پژمان بختیاری
دشتک در دامان خود شاعران زیادی پرورانده است. از پژمان بختیاری که شاعر بزرگ ملی است تا شاعران جوان و پرشور که به سوی آینده ای درخشان گام بر می دارند. در این بخش آثاری از شاعران دشتک را به تدریج منتشر می کنیم آثاری که در مضامین آنها به دشتک یا تاریخ و فرهنگ و طبیعت زیبای آن اشاره شده باشد. (در این قسمت پژمان بختیاری):
بخشی از شعر جاودانه و حماسی پژمان بختیاری در توصیف سرزمین بختیاری و زادگاه خود (که در سال 1321 در دشتک سروده است)
بختیـاری
بـه پیـرامُــن کـوهسـاری بلـنـد دیـاری ست پـر مـایـه و ارجمنـد
ده و بیشـه و دشـت و آب روان زمینـی چو خورشیـد روشنروان
گرانبـار کـوهــی بلـنـد اختـری سپهـر افسـری ایـزدی گوهـری
همانا کـه آن مـرز مینـو سرشت بود لختی از خاک خـرّم بهشت
گریبـانش از گوهـر آکنـده است عبیرش به دامـان پراکنده است
درآن سرزمین کرده جای نشست نـژادی جوانمـرد و ایران پرست
دلیــر و گران سنگ و پـولاد خـای سرافراز و با نـام و جنگ آزمای
سـواران شـیــر افـکـن پـیـلـتـن پدر بر پـدر گُـرد و شمشیـر زن
گـروهی چو خـورشیـد روشنگرا تبــاری ز خورشیــد روشن تـرا
مر آن مـرز را بختیاریسـت نام که بادش جهان رام وگردون به کام
گر ایران زمین بختیـاری نداشت بر آنم که از بخـت یاری نداشت
همه مردمش گُرد و شیر اوژننـد تو گـوئی مگر کـوهی از آهننـد
* * *
شبانگه ز گُردان گـردون شکـوه فرا گـرد آتش به دامـان کـوه
شـود انجمــن هــای پـرداختـه بـه آئیـن یـزدانـیــان ساختـه
سرایـد یکی مـرد پاکیزه مغز به شعر اندرون داستان های نغز
سخـن از نیـاکان فـراز آورد همـان فـرّ دیرینـه باز آورد
سراینده چـون بر خروشد همی دل شیـر مردان بجوشد همی
زبانش پـر از واژه پهلـوی ست زمینش پر از فر کیخسروی ست
بزرگانش از دوده ای پهلــوان هشیوار و دانـا و روشن روان
من اینک از آن ایـزدی گوهـرم که بر چرخ گردنـده ساید سرم
نبینی بـه فـــرخ نیـاگان مـن به جز گُـرد تیـر افکن و تیغ زن
مرا دوده از برترین گوهر است نژادم ز خورشید روشن تر است
* * *
تو ای خـاک پاکیـزه آباد زی ز فـرمــان بیـگـانـه آزاد زی
توئـی مهــد فرمانـدهـان بزرگ چراگاهت آبشخور میش و گرگ
نبردی تو فرمـان یونـان و تور نمانـدی ز اورنــد دیریـنـه دور
بسی دیـدی از آسمـان روبهی نشدبیشه ات از نره شیران تهی
* * *
اگر سـوی آتشفشان خوانی ام و گـر بـر دم تیغ بنشانی ام
ز جـان و جهـان دوست تر دارمت
چه سان دامن از دست بگذارمت۱
دشتک پشتکوه ۱۳۲۱
آخرین شیر بختیاری
در فرو دست زردکـوه آن روز بیشه یی بود و آبشـاری بود
آن طرف تر به زیر زانوی کوه بود غـاری و ژرف غـاری بود
* * *
وندر آن غـار ژرف، سالی چند جایگـه داشت پیلتـن شیری
شد تهیگـاه او به دست قضا ناگـه آمـاج سهمگیـن تیری
* * *
او به سر پنچگی در آن بیشـه والی کـوه و شـاه وادی بود
دست آهن فشار او همه عمر فارغ از ضعف و نامـرادی بود
* * *
جفت او پیش ازو به تیر اجل شد ز دنیا و او به دنیـا ماند
تا به تنهائی از جهـان برود در جهـان بـزرگ تنهـا ماند
* * *
چشم آتش فشان او آن شب گوش می کرد بر ترانه مرگ
روزگـار گذشتـه در نظـرش بود رقصان در آستانه مرگ
* * *
با زمـان هـای ناپـدیـد شده قصـه می گفت، بـی زبـانی او
در غبـار گذشتـه می لغـزید نقش کـم رنـگ زندگـانی او
* * *
نالـه ی شوم بـاد بهمـن ماه لرزه بـر پیکـر شـب افکندی
بر تن زخمناک شیر از خشم شعلـه ها آتش تـب افکندی
* * *
ساعتی روی دست خسته نهاد سر سنگیـن پـر غـرورش را
لحظه یی با لب زبـان بوسید زخم سوزان و خـون شورش را
* * *
گفت بر خیز و ایستـاده بمیر که جز این درخور دلیران نیست
مرگ در بستر ار سـزا باشد روبهان راست،بهرشیران نیست
* * *
جنبشی کرد و با تلاش و غرور تکیه بر دست و پای لرزان داد
مرگ را آستین گرفت و کشید جان بدو داد و سخت ارزان داد
* * *
ماند گردن فـراز و دندان را روی دندان خون گرفته فشرد
غرشی کرد ودر سیاهی شب آخـریـن شیـر بختیـاری مرد
* * *
ای گـرفتـار زندگانی و مرگ پند از آن شیر تیر خورده بگیر
گر میسر شود چو شیـر بِِـِزی
ور میسر نشد چو شیـر بمیـر
نمونه هایی از اشعار پژمان بختیاری
بزودی اشعار بیشتری از پژمان در این صفحه منتشر می شود…
حسرت عشق
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای درین خانه ی ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهـداری دیوانـه ندارد
دربزم جهان جزدل حسرتکش ما نیست آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشق است خدارا به که گویم کآرایشی ازعشق کس این خانه ندارد
گفتم مـه من از چـه تو دردام نیفتی گفتا چه کنم : دام شـما دانه ندارد
در انجمـن عقل فروشـان ننهـم پای دیـوانـه سر صحبـت فـرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هرکه در این میکده ره یافت جز خون دل خویش به پیمانه ندارد
مهر ایرانزمین۱
اگر ایران به جز ویـران سـرا نیست من این ویران سـرا را دوست دارم
اگر تـاریخ مـا افسـانه رنگ است من ایـن افسانه ها را دوست دارم
نوای نـای مـا گـر جانگـداز است من این نای و نـوا را دوست دارم
اگر آب و هـوایش دلنشیــن نیست من این آب و هـوا را دوست دارم
به شوق خـار صحراهـای خشکش من این فرسوده پـا را دوست دارم
من این دلکش زمین راخواهم ازجان من این روشن سما را دوست دارم
اگـر بـر مـن ز ایـرانی رود زور من این زور آزمـا را دوست دارم
اگـر آلـوده دامـانیـد، اگـر پاک من، ای مردم، شما را دوست دارم
۱ـ این قطعه شعر در اواخر ۱۳۲۰ که همه چیز ما مرهون و معروض بی احترامی بیگانگان متجاوز و بیگانه پرستان داخلی شده بود، گفته و منتشر شد.
مولی علی
پیونـد الفـت بـا علی بستیم از جـان یا علی
ره نیست از مـا تا علی ما بـا علـی ، با ما علی
مولا علی، مولا علی
سلطـان شهـر لا فتی مسنـد فـروز هـل اتی
بحر کرم ، کـان عطا در ملک دین ، یکتـا علی
مولا علی، مولا علی
شمشیر حق در دست او خُمهای وحـدت مست او
هستی طفیـل هست او دنیـا علی ، عقبـا علی
مولا علی، مولا علی
در جمـلـه اقـوام عرب هم در حسب هم در نسب
من کنت مولاه ای عجب زیـبـد کـه را الاّ علی
مولا علی ، مولا علی
قول حقیقـت را نـدا هم بر نـدای حـق صدا
عشق است او را با خدا عشقی است مارا با علی
مولا علی، مولا علی
در عـالـم بالاسـت او سرمـایـه دنیـاسـت او
دنیـا و مـافیهاست او دنیــا و مـا فیهـا علی
مولا علی، مولا علی
آنجا که حق تنهـا شود چون نور حق پیـدا شود
حـلال مشکلهـا شـود تنهـا علی ، تنهـا علی
مولا علی ، مولا علی
شوق گریه
دل زشوق گریه یی مستانه می سوزد مرا عاقلان رحمی که این دیوانه می سوزد مرا
آتش دوزخ نسوزاند دل بـی درد را ساقی مجلس به یک پیمانه می سوزد مرا
عاقلان را مرگ مجنون بی تفاوت بود لیک قصه گو، با نقل آن افسانه می سوزد مرا
شمع من سرگرم شوق سوختن باشدچنانک دود رنگ ار شد پر پروانه می سوزد مرا
خار خشکم شاخ بی برگم، نمی دانم ولی خویش می سوزد مرا، بیگانه می سوزد مرا
اسیر
ماهم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم ما هم اسیر طره جانانه بوده ایم
مانیز چون نسیم سحر درحریم باغ روزی ندیم بلبل و پروانه بوده ایم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق عبرت فزای مردم فرزانه بوده ایم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن ماهم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم
ای عاقلان به لذت دیوانگی قسم ماهم شکسته خاطرو دیوانه بوده ایم
زیبا فراوان دیده ام
زیبا فـراوان دیـده ام، اما تـو چیـز دیگـری صدها گلستان دیده ام،اما تو چیز دیگری
گلهای خندان دیده ام،خورشید تابان دیده ام صد رهزن جان دیده ام، اما تو چیز دیگری
از بوی گل مطلوب تر، از مهوشان محبوب تر این یک از آن یک خوبتر، اما تو چیز دیگری
بس شوخ جانی دیده ام،باغ جوانی دیده ام زانها که دانی دیده ام، اما تو چیـز دیگری
برگلرخان دل بسته ام،وصل نکویان جسته ام زنجیرها بگسسته ام، اما تو چیـز دیگری
در صحبت گل پیکران، در خیل شیرین دلبران دیـدم ترا با دیگـران، اما تو چیـز دیگـری
تنها نه از هر دلبری در شهر زیبایی سری کز خویش هم زیباتری ،اما تو چیز دیگری..
زخم دل
اشک آمده ست و دامن مردم گرفته است پیچیده آه و راه تـرنم گرفته است
منگر دهان خنده زنم را که این دهان زخم دل است ونقش تبسم گرفته است
میخانه هست وباده کشان رانشاط نیست ساغرتهی نشسته،دل خم،گرفته است
نه دشمن است ایمن ازآسیب اونه دوست گویی زمانه طینت کژدم گرفته است
دارم هزار گونه شکایت ز دست دوست دردا که نالـه راه تکلم گرفته است
بیزارم از علاقـه و ابراز عشق تو کو رفته رفته رنگ ترحم گرفته است
گویی سپـاه عشق تو ملک دل مرا چنگیز وش به قهر و تهاجم گرفته است
آفریده اند
بر دوش ماسـت باری اگر آفریده اند مشتاق ماست داری اگر آفریده اند
ای رهگذار بادیه بر پای خود مترس در چشم ماست خاری اگر آفریده اند
جز برگریز فصل خزان سهم ما نبود باغی ، گلـی ، بهاری اگر آفریده اند
سرگرم خـرمن دل امیدوار ماست در آتشی شـراری اگر آفـریده اند
بنگر که جز به دیـده ی ما جا نمی کند خورشید من غباری اگـر آفریده اند
آخر یکی بگوی که آن کارطرفه چیست مـا را بـرای کـاری اگـر آفـریده اند
سفری که باز گشت ندارد۱
خاری ز گـلستان جهان چـیدم و رفتم در دود دل سـوختـه پیچیـدم و رفتم
نادیده و نشناختـه چـون اشـک یتیمان از دیده بـه نوک مـژه غـلتیدم و رفتم
نقـش هنـر مدعیـان خوانـدم و دیدم وآیینـه ی صاحـب نظـران دیـدم و رفتم
باعشق زبان بازسر عـقـل و خـرد را در مغلطـه و سفسطـه پیچیـدم و رفتم
با کوشش بسیـار ازین دفـتر مغلـوط خواندم ورقی چند ونفهمیـدم و رفتم
گفتم ز حکیمـان ره این راز بپرسم چون دیدمشان هیج نپرسیـدم و رفتم
اکنون که مهیای سفرگشته ام ای دوست آن به که نگویم که چه ها دیدم و رفتم
افسانه چه خوانم؟چو یکی کرمک شبتاب لختی به لجـن زاردرخشیـدم و رفتم
یارب تو مرا خواندی و خود راندی و من نیز دامن ز جهـان تو فرا چیـدم و رفتم
گفتم چه بود راز ازل سرّابـد چیست پاسخ نشنیـدم ز تو رنجیـدم و رفتم
گفتی نخورد گندم و گـفتی نخورم می من هم چو پدرحرف تو نشنیدم و رفتم
بر مرگ من ای خلق بخندید که من نیز در ماتمتان دیـدم و خندیدم و رفتم
مذهب و میهـن
هر چه کنی دیـده به مقیـاس دار مذهـب و ملیّـت خـود پـاس دار
آنکه کند پایـه دیـن تو سست دوست مخوانش که بداندیش توست
صـافـی اخلاق تـو آئیـن توست آنچـه تـرا پـاک کنـد دیـن توست
مذهب مـا، آیـت روشنـدلی است پیرو حـقباش که حق با علی است
لیـک مپنـدار کـه دیـن داشتن در خـور نـازست و سـر افراشتن
راه تکبـر ز ره دیـن جـداست مـردم دینـدار فـروتن کجاست؟
دست هوای نفس
یارب به امید خویش مگـذار مرا در دست هوای نفس مسپار مرا
دانی تو کـه من قائم بالذات نی ام دستـی به در آور و نگـه دار مرا
شعری از استاد پژمان بختیاری شاعر بزرگ معاصر در وصف امام حسین با مفاهیم عمیق و پر مغز…
مکتب حسین (ع)
این مـاه، مـاه مـاتم سبـط پیمبــرسـت؟ یا ماه سـر بلنـدی فــرزنـد حیــدرسـت
شیـر اوژنی که بر تن و فـرق مبارکش از زخم تیــر جوشـن و از تیغ مغفـرست
آن کــو نهـال دیـن محمـــد ز خـون او سیراب گشت وسایه فکن گشت وبرورست
در ظاهر ار شکسته شد آن شیردل منال کز آن شکست بادۀ فتحش به ساغرست
سر لـوح فتحنـامۀ او شـد، شکست او مرد حق ار شکسته شود هم،مظفـر است
او کشته گشـت و ملت اسلام زنده شد وین کشتـه از هزار جهــان زنده برترست
شیرین، شهـادتی که به اسلام داد جان فرخنده، رفتنی که چنـین هستی آورست
اوکشته نیست زنـدۀ اعصـار و قرنهـاست کش نام نیــک تا به ابـد زیـب دفتـرست
از خون آن حسیـن، حسیـنی دگـر بزاد وین نقش جاودانـه از آن روی و منظرست
مرگ از برای ماست نه در خورد او که ما ترسان زمحشریم و،وی آن سوی محشرست
چندین زتشنه کـامی مظلومی اش مگوی کوشهم وقادرست،نه مسکین ومضطرست1
خواری و سر شکستگـی آرد قبـول ظـلم او تاجهان به جاست عزیزست و سرورست
آن آهنیـن جگـر کـه ز تصویـر تیـغ او تب لرزه مـر سپاه عـدو را به پیکرست
مظلوم نیسـت، خانه برانـداز ظالم است لب تشنه نیست ساقی تسنیم وکوثرست۲
مظلوم نـی، کـه رایـــت پیـروزمـند او پیوسته بر بسیط زمیـن سایـه گسترست
آن کس که بی سپاه زند بر سپاه خصـم دریـای لشکرست، نه محتـاج لشکرست
آن کو به پای خویشتـن آید به قتلـگاه مرگ ستمگر است، نه مرد ستمبرست
چون کودکان گمشده گریان مباش از آنک او شاهمـرد و قصــۀ او مـرد پرور است
بر ابن سعـد و ابن زیادسـت و بر یزید ارگریه جایزست وگر نوحه در خورست
کان جمع تیـره بخـت پلیــدجهـول را دنیـا نمـانـد و کیفـر عقبـی مقررست
اوکشته شد که دین نبـی جاودان شود جان جهان فداش که بی مثل گوهرست
زاری مکن به ماتم سلطان دین از آنک در سوک مرد شیوۀ مردانه خوشترست
رو کسب فخر وفیض کن ازمکتب حسین کان مکـتـبـت به دولت جاویـد رهبرست
در راه حفظ میهـن و آئیـن و دین و داد باش آنچنان که زادۀ زهرای اطهــرست
آئیـن سر بلنـدی و هنجـار نام و ننگ در مکتب حسین نه در جای دیگرست
تسخیر کاخ عـزّت و طـی طـریق حق صعب است و پر مخاطره، اما میسرست
دیندار باش وعدل گزین باش ومرد باش کاین مکتــب گزیــدۀ سبـط پیمبرست
در راه دوست تکیــه به شمشیر تیز کن
کاری که کرد شـاه شهیـدان تو نیز کن
۱ـ شهم: دلیر، بزرگ و سرور .
۲ـ تسنیم: چشمه ای در بهشت
چند غزل دیگر از پژمان بختیاری
تنها بوده ام
گرچه همچون آرزو دمساز دلها بوده ام در جهان تا بوده ام تنهای تنها بوده ام
ازغرور، از حجب، از بی عقلی، از کم مایگی بوده ام در جمع و تنها بوده ام تا بوده ام
این فرارازخلق واین احساس تنهایی زچیست من که در هر محفلی منظور دلها بوده ام
گه اسیر سیل و گه بازیچـه دست نسیم همچو خاری خشک در دامان صحرا بوده ام
بس که در تردیدم از بود و نبود خویشتن سخت حیرانم که:هستم درجهان،یا بوده ام
هرگزت یادی ز دور افتادگان ناید، ولی من به یادت بوده و هستم به هر جا بوده ام
۱۳۳۹
گذشت عمر
یک نفس درناله ویک لحظه درزاری گذشت خوشترین ایام عمر من به غمخواری گذشت
تا نهال هستی ام ازخاک گیتی سرکشیـد همچو نرگس عمر کوتاهم به بیماری گذشت
خـار جـور دوستان آزرده جـان من ولی چون گل ایـام حیاتم در کم آزاری گذشت
تا نشـد تاریـک چشم عمرم از باد اجل شمع سان شبهای تار منبه بیداری گذشت
دست گردون تا نمردم بندم از پا بر نداشت چون چراغ برق عمرم در گرفتاری گذشت
آسمانش بر فلک خواهد رساند از اعتبار هرکه دورانش چوشاهین درستمکاری گذشت
روزگار رفتـه را پیش نظـر دارم مـدام لیک درچشم تو آسان است وپنداری گذشت
چیزی به نام زندگی
سـالها چـیزی به نام زندگـانی داشتم خواب مغشوشی در آغوشی جوانی داشتم
آرزویی، حسرتی، خوابی، خـیالی، قصه یی یک چنین چـیزی به نام زندگـانی داشتم
خنده یی ازجهل ومستی داشتم برلب از آنک غفلتی از غـم به نام شادمانی داشتم
در فراخای جهان از تنگ چشمی های خلق خاطـری آسـوده از بی آشیانـی داشـتم
زیستم با تنگدستی های طـاقت سوز لیک آنچه را آزادگـان دارند و دانی داشتم
شکوه ازبی همزبانی کم کن ای عارف که من در کنار او فـغان از بی زبانی داشتم
۱۳۳۹
از که وفا دیده ام
دوست به کین است و آسمان به کمینم / خستـه دل از دست آسمان و زمینم
پیش تو در اضطـراب بی تو در آتش / وصل چنان می کـشد فراق چـنینم
شکوه ندارم من از جفای تو ای دوست / از که وفا دیده ام که از تو ببینـم!
باغ بهشتم تویی و وصـل تو ورنه / بی تو چه شادی دهد بهشت برینـم
چرخ به کامم رود چو با تو انیسـم / بخت قرینـم بود چو با تو قرینـم
دینم ازاین سو کشید و کفرم از آن سو / عشق تو آمد نه کفر ماند و نه دینـم
پیرو فرمـان حق نگشتـه دل اما/ بنـده ی فـرمـان آن فرشتـه جـبینم
(مجموعه اشعار پژمان بختیاری در کتاب زندگی و اشعار پژمان بختیاری که در سال گذشته منتشر شده آمده است در این کتاب اغلب اشعار وی در خاشاک، کویر اندیشه، دیوان و سایر منابع آمده است همچنین برخی اشعار که قبلا در دیوان نیامده بود:)
کتاب زندگی و اشعار پژمان بختیاری
اشعار پژمان بختیاری به گویش لری بختیاری
زندگینامه کامل و آثار پژمان بختیاری

