لینک: زندگینامه پژمان بختیاری
ـ مجموعه خاشاک زندگینامه خودنوشت پژمان بختیاری و خاطرات زیبای وی از دشتک بختیاری زادگاه خویش (در بیش از یکصدسال قبل) است که این مجموعه در «کتاب زندگی و اشعار پژمان بختیاری» که به تازگی منتشر شده آمده است ما در اینجا و قسمت های بعدی بخشی از آن را با تلخیص درج می کنیم..
خـاشــاک *
بنام او
پاک نِیَم تا که برم نام دوست
ورنه فروغ سخن از نام اوست
مشتی گیاه پژمرده، چند گل بی رنگ و بوی وحشی، توده یی خار و خاشاک آتش طلب، این است محصول کشتزاری که چون کویر لوت سوزان و شورناک است. و چون اقیانوس کبیر تلخ و متلاطم. خارستان طبع شاعری شوریده و موجودی حساس «دیرجوش زودرنج سست عزم سختگیر» که جز مادر طبیعت، مادر لجباز طبیعت، مادر دلسرد و بی عاطفة طبیعت مربی و پرورشگری نداشته است چه گل و میوه ای خواهد آورد.
این قطعات کم عمق و بی ارزش، این کلمات و حروفی که در قالب نظم ریخته شده، بالاخره این جمله های زشت و زیبا عرفاً شعر خوانده می شود. آری این افکار ناچیز که روی ناخوش خود را در پیچ وخم الفاظ پنهان کرده است اسماً شعر است اما شعر نیست؛ سیاه مشق شاعریست. سیاه مشقی که بدبختانه بدون استاد شروع شده و بدون راهنما بدین مرحله رسیده است. در هر حال این علف های هرزه چشم آزار و این خاشاک های غم انگیز را بدون آنکه خارچینی و انتخابی کرده باشد از گوشه و کنار مزرع فکر خود برگرفته، به گیاه شناسان عالم ادب تقدیم می کند. شاید در یکی از آن ها عطری وحشی یا ثمری ناشناخته به دست آید.
شـوره زاریسـت طبـع مـن امـا لب خارش چو روی گل پاکست
خس وخاریست تحفه اش چه کند تحفــة گـرد بـاد خاشـاکست
دوران فلاکت بار زندگی من به دو حصة تقریباً مساوی تقسیم گردیده، نیمی بر پشت اسب طی شد و نیمی بر پشت میز، سهمی از ایام حیاتم در صحاری سوزان و جبال یخ گرفته بـر روی زمین سپری گردید و قسمتی از روزهای عمرم در فضای تیره و هوای خفقان بخش ادارات در پس میز به سر آمد.
سی طی شد وچهل رفت وبه پنجاه رسیدم در یک مـژه برهم زدن این راه بریدم
نسبنامه:
نهالی شریف در خاک سوزان مکه سر کشید و بزودی مبدل به درختی عظیم گردید که شاخ و برگ مقدسش بر سراسر جهان سایه افکن شد:
همایـون درختـی سر افراختـه جهان را بهشتی نشان ساخته
گذشته ز دو سوی کیهان پرش جهان سر بسر زیر بال اندرش
پر و بال او سایـه گستر هنوز کنارش پر از ماه و اختـر هنوز
نه قرن بعد نهـال برومند دیگری در «دامـان کوهسار بختیاری» دمید و او نیز در حد خود عظمت یافته
بزرگ شد .
فرو هشته برگ و فرا برده شاخ به سایه درون برده دشتی فراخ
سرافرازیش بار و نیروش برگ دهانی گلش خنده پیما به مرگ
بزرگی دهد سـایـه اش مرد را گرامی کنـد ، سـایـه پرورد را
دست قضا و قدر شاخه های برومند آن درختان کهنسال را پیوند بست، از الفت آنها نهالی ضعیف پدید آمد، و آن منم. بنابراین به قول استاد طوس «نژاد از دو کس دارد این نیک پی» افسوس که فرزند آتش خاکستر است، من نه از علم و کمال خانواده مادر ارثی بردم نه از جنگاوری و فرماندهی و مقام پدر....
تولد:
در روز سوم شعبان (میلاد مسعود حضرت سیدالشهدا) به سال 1318 قمری برابر با 1279 شمسی در محلة حسن آباد تهران چشمی را به روی جهان باز کردم که بایستی بعدها دربارة آن بگویم:
به اشک خلق نخندیده ام نمی دانم که گفت چشم تو تا روز مرگ گریان باد
پدرم، مرحوم «علیمرادخان میرپنج بختیاری»، مرا به مبارکی روز تولدم «حسین» نامید.
نسبنامه:

پدرم، علیمرادخان (فرزند نجف خان پسر الیاس خان...)، مردی بلند قامت با پیکری استخوانی ولی ورزیده بود، که در اوان جوانی به دلایلی که بر بنده مجهول است از بختیاری به تهران آمد و در زمان ناصرالدین شاه وارد خدمات لشکری شد، و در عهد مظفرالدین شاه با خوش خدمتی مورد عنایت امین السلطان اتابک اعظم و به وسیلة او ملحوظ احسان پادشاه قاجار گردید؛ تاجایی که به لفظ مبارک خود، وی را «پیران ویسه» نامید و به درجه «امیر پنجی» مفتخر داشت.
وی در اوایل مشروطیت شاید طبق دستور خواهرزاده اش «علیقلی خان سردار اسعد» که در اروپا مشغول معالجه بود از تهران به اصفهان و بختیاری رفت تا با سپاهیان مشروطه خواه عازم تهران شود. چنانکه می دانیم «سواران بختیاری» با[همراهی] عدة معدودِ محمد ولی خان سپهدار و قریب صد نفر مجاهدِ زیر فرمان یپرم یا یفرم خان ارمنی، تهران را فتح کردند. محمدعلی شاه به سفارت روسیه تزاری پناهنده و به نفع پسرش مستعفی شد. اما چندی بعد از ترک وطن در معیت شعاع السلطنه و ارشدالدوله از راه گمیش تپه برای باز گرفتن تخت و تاجی که لیاقت حفظ آن را نداشت به ایران باز گشت. سالارالدوله هم در کرمانشاه طلوع نمود.
طوایف غرب از آذربایجان و کردستان تا کرمانشاه یکسره به او گرویدند و مشروطة نوزاد ایران، سخت در خطر افتاد اما مرحوم جعفرقلی خان اسعد فرزند سردار اسعد با دو هزار سوار بختیاری و دویست نفر مجاهد، با چند آتشبار توپخانه پس از 9 ماه جنگ بر ایل های شاهسون، خلخال، اردبیل، قراچه داغ، سنجابی و غیره پیروز شد و با یکصد و بیست نفر از رؤسای آنان که اسیر شده بودند به پایتخت بازگشت. از کرج تا تهران آذین شده بود و من خود به خاطر دارم که اسعد بر اسبی سفید نشسته، پدرم در سمت راست او، و یفرم در طرف چپ او، پیشاپیش اسیرانی که تا یک ماه پیش، خود را فاتح و تهران را لقمة چرب و نرمی برای یغما و تجاوز به نوامیس اهالی می شمردند، آهسته حرکت می کردند و شور و شوق استقبال کنندگان نهایت نداشت...
[ازدواج پدر]
در آخرین روزهای ماه ربیع الثانی1301 هجری قمری برابر با اسفندماه 1262 شمسی، دختری زیبا در خاندانی مرفّه و نیک نام چشم به روی جهان گشوده، «عالمتاج»1 نامیده شد. پدر آن دختر «میرزا فتح الله» فرزند میرزاعلی پسر میرزا ابوالقاسم قائم مقام ثانی بود. تا پانزدهمین سال زندگانی را در قصبة فراهان و املاک پدری به سر برده اوقاتش صرف تحصیل علم و کسب دانش و کمال گردید. در این وقت، میانة پدر و اعمامش به هم خورد اختلافات مادی و ملکی آنان سبب شد که میرزا فتح الله با اعضای خانوادة خویش به تهران آید، شاید با جلب عنایت صدراعظم بر مخالفان پیروز گردید.
میرزا فتح الله پس از ورود به پایتخت در خانه های پدری منزل گرفت و اطلاع یافت که جماعتی از بختیاریان نزدیک او به سر می برند وی با سابقه ذهنی خوشی که از آنان داشت درصد آشنایی با «رئیس ایشان» بر آمد. او مردی بلند قامت، آراسته و خوش صحبت بود که صورت سوخته اش از مسافرت های مستمر و زندگانی ناآرامی حکایت می کرد، بدنی ورزیده و استخوانی داشت بالغ بر چهل سال از عمرش می گذشت و معروف بود، که از نزدیکان صدراعظم و طرف اعتماد اوست که پس از آمدن به مرکز چون جوانی شجاع و خوشرو و گرم سخن بود منظور نظر درباریان و مشغول خدمت در نظام ایران، گردید. بالأخره مشمول عنایات مظفر الدین شاه گشته، متدرجاً تا درجة سرتیپ دوّمی ارتقاء یافت.
معاشرت او با میرزا فتح الله و صمیمیت و اخلاص و مساعدت های ثمر بخش او به نزدیکی منتهی گردید تا جایی که دختر وی را خواستار شد. اگر چه آن تقاضا نخست با بی میلی و سردی تلقی شد. اما سرانجام دختر بینوا وجه المصالحه ی گرفتاری های پدر و قربانی سیاست مالی او گردید2 آن دختر مادر من بود و آن مرد پدر من...
مادرم که پس از مرگش مسلم شد شاعری پرمایه با فکری آزاد بوده، بر ترک تازی مردان تاخته حقوق پایمال شدة زنان را مخالف نص صریح قرآن مجید می دانست، عالمتاج نام داشت و در شعر «ژاله» تخلص می کرد... ازدواج نامناسب مادرم، که هجده سال در ناز و نعمت پرورده شد و دانشی بیش از زمان خود اندوخته بود.3 با پدرم که نزدیک به پنجاه سال از عمرش در جنگ و سختی گذشته بود، دیری نپایید. به این معنی که مرا رها کرد و به خانة پدری رفت بدون آن که جدایی از شوهر را قطعی سازد...
من از بعضی جهات به مادرم حق می دهم که از همسری با پدرم ناراضی باشد اما به صورت مطلق او را ذی حق نمی دانم. چرا که در آن روزگار قسمت اعظم نسوان ایران با او همانند بوده اند. بسیاری از آنان با هوو های متعدد در یک خانه می زیستند و از زندگانی شکایت نمی کردند. یا برای خود حقی بیش از آن قایل نبودند...
اشاره مکرر ژاله به نادانی و بی سوادی پدرم نیز کاملا درست به نظر نمی رسید. البته کمتر کسی از یک نفر خان لُر در قرن سیزدهم هجری انتظار تبحر در ادبیت و عربیت دارد. اما علیمرادخان هم مردی عامی نبود و این که «شاهنامه» را بهترین کتاب و فردوسی را بزرگترین شاعر می دانسته4 خود دلیل ادراک ادبی اوست. همچنین اعتراف ضمنی مادرم در چکامه «شوهر» به این که همسرش در مباحث تاریخی و موضوعات سیاسی صاحب نظر بوده خود مؤید دانش دوستی اوست که می خواسته از راه همنشینی با بزرگان و صاحب بصیرتان تا حدّ امکان نقصان فضل و نقائص اولیه تحصیلات خویش را جبران کند. هم از آن قصیدة پر از ناسزا بر می آید که شوهرش در میهن دوستی تعصبی مفرط داشته، از تعدیات همسایگان ایران خشمگین بوده آنان را دشمن می داشته است...5
... از مطالبی که در اشعار مادرم دیده ام می توانم قسمت زیادی از شکایات وی را مولود تخیل شاعرانه بدانم. ژاله شاعر بود و تمام گوشه و کنار عالم و زوایای پنهانی زندگی داخلی را از دریچة دید شاعـری مشاهده و توصیف می نمود... پدرم ثروت معقولی داشت و چنانکه از اشعار مادرم بر می آید جسماً توانا و نیرومند بوده است پس گله های ژاله مطلقاً جنبة مادّی نداشته و ناله هایش از فقد معنویات و نقصان روحی مایه می گرفته است. مادرم دوران کودکی و مختصری از اوائل ایّام جوانی را در خانه پدر گذرانده، غرق در ناز و نعمت بوده، در نتیجه به مادیّات تعلّق خاطری نشان نمی داد. و کسی نبود که با یک قواره پارچة نفیس و حتّی گوهری گران بها راضی و خشنود و متشکّر شود. او تصور می کرد که خانة شوهر کانون عشق و محبّت است. همسر او باید وی را بپرستد و همین آرزو کم کم چنان قوّت گرفت که ذات عشق برای او صورت معشوق را پیدا کرد یعنی عاشق عشق گردید.1
متأسفانه عشق، آن هم عشق به همسر شاید یگانه چیزی بود که پدرم به هیچ وجه از آن آگاهی نداشت چه دوران مقدماتی زندگی او با خشونت کوه نشینی و بی اعتنایی به زیبایی آمیخته بود و موقعی که به تهران آمد وارد خدمات لشکری شد که آن نیز به آرامی و محبّت آشنایی نداشت. بی نصیبی از عشق و آرزوی عشق ورزیدن در بسیاری از باقیمانده اشعار مادرم هویداست و این محرومیت هرگز جبران نشد زیرا که وی در بقیّت عمر هم از یافتن کانونی گرم و آشیانی آکنده از صفا و صمیمیت بی بهره ماند.2
باری چنان که گفتیم زندگی مشترک پدر و مادرم در زیر یک بام آغاز شد بدون آن که کوچک ترین وجه اشتراکی از لحاظ روحی و معرفت و تربیت با هم داشته باشند. مادرم درآغاز جوانی بود و پدرم در پایان جوانی، مادرم اهل شعر و بحث و کتاب بود و پدرم مرد جنگ و جدال و کشمکش. مادرم به ارزش پول واقف نبود و پدرم بر عکس پول دوست و تا حدّی ممسک بود. مادرم از مکتب به خانة شوهر رفته و پدرم از میدان های جنگ و خونریزی به کانون خانوادگی قدم گذارده بود. آن از این توقّع عشق و علاقه و همنوایی به افراط داشت و این از آن منتظر حدّ اعلای خانه داری و شوهرستایی و صرفه جویی و فرمان برداری بود. افسوس هر دو به خطا می رفتند. من ماههای نخستین سال زندگی و شیرخوارگی را می گذراندم که اختلافات آنان آغاز و تیره بختی من شروع شد:
طفلکی بودم که مادرخواست بی یاورمرا رفت در نه سالگی سایه پدر ازسر مرا
پیرمردی هم پدر گردید و هم مادر مرا3 کاشکی آن مـرد پیـر در عـالم نبود!
تا که در عالم کنون این مظهر ماتم نبود ...
آن مرد شریف و پاک سیرت [کاکا عباسعلی] حکایت می کرد که پدرت اجازه نمی داد ترا نزد مادرت ببرم و حاضر هم نمی شد با ماهی دو تومان دایه ای برایت بگیرد و ناگزیر هر روز ترا نزد زنهایی که فرزند شیرخوار داشتند، می بردم و با دو شاهی، پستانشان را در دهانت می گذاشتم، حتی از کولی های بچه دار دوره گرد هم استفاده می کردم. بدبختانه، مادرت نیز لجاج نشان می داد و حاضر به مصالحه نمی شد؛ ناگزیر در یک سالگی تو را از شیر بریدم تا با نان ترید و برنج نیم پخته زندگی کنی. بهتر آنکه نگویم چگونه به سه سالگی رسیدم.
در این مدت پدرم که اندک سوادی داشت مرا زیر تازیانة تعلیم، گرفت. در یکی از روزهایی که نمی توانستم کلمة درازآهنگ «فسیکفیکهم الله» را درست ادا کنم چندان مرا به سیلی و مشت و لگد حتی ضربت سر فرو کوفت که دیگر نفسم برای گریستن و نالیدن هم وفا نمی کرد، ناگاه یکی از سربزرگان بویر احمدی، که سالها پیش به خوانین بختیاری پناهنده شده بود و او را فرج اله کیخا می گفتند، سر رسید مرا از کنار رحل زیبای قرآن برداشت و با تشدّد گفت: خان این که رسم تربیت بچه نیست.
آنگاه مرا بر کنار حوض برد؛ رویم را که هنوز جریان اشک در شیارهایش ادامه داشت، با محبتی خاص شست و با دستمال ابریشمین رنگارنگ یزدی صورتم را خشک کرد. پس با حرکتی عصبی آن را بر چشم های خود فشرده، بی اختیار به گریستن پرداخت؛ در حالی که بر مادر نامهربان و پدر سنگ دلم ناسزا می گفت. در این وقت صدای جغجغه و آواز فروشنده خروس قندی به گوش رسید؛ مشت آبی بر روی خود زد و مرا به کوچه برد و با صدای گرفته و رنج آلود گفت: عزیزم چه می خواهی، خروس می خواهی، ماهی شربت دار می خواهی؟ اما سکسکه و اشک هایی که بی اراده بر مژگانم می نشست محلی برای اظهار تمایلات کودکانة من باقی نگذاشته بود، فقط گفتم: هیچی نمی خوام. آواز پای عزرائیل پدرم به گوش رسید؛ پیش آمد با لحن روح گدازش گفت: حسین و شروع به خندیدن کرد؛ همان خنده ای که مادرم آن را وصف کرده است:
«خندد به من آن سان که خنده اش بر جان و دل خسته خنجری است»
من دهانم را بر شانه ی فرج اله کیخا فشرده ؛ کوشش می کردم جیغ نکشم. پدرم با دست، سر مرا بلند کرد و گفت: خوب قهر مکن و یک سکة طلا به سوی من کشید. رویم را برگرداندم؛ او هم دیگر اعتنایی نکرده، به سوی «درخانه» به اصطلاح امروز اداره رفت. باری هنوز چهار سال نداشتم که از فشار مصائب مانند بزرگان فکر می کردم، قرآن و کتاب های سبک را می خواندم و نامه های بی سروته کاکا عباسعلی را می نوشتم خلاصه سوادی چنان یافتم که از طرف کاکا عباسعلی به همسرش «دا گل بناز...دا - مادر» نامه می نوشتم....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*ـ خاشاک، زندگینامه خودنوشت پژمان بختیاری است که در مقدمه کتاب خاشاک و کویر اندیشه وی و برخی منابع دیگر آمده است. ما ضمن تقید به متن اصلی با تلفیق آنها و بارعایت تقدم و تاخر زمانی رویدادها دوباره تدوین نموده و با اندکی تلخیص در یک مجموعه آورده ایم. (گردآورنده)
1ـ خود در یکی از قطعاتش می گوید:
تاج عالم گر منم بی گفت و گوی خاک عالم بر سـر عالم کنیـد
2ـ «وصلتـم وصـلـت سیـاســی بود وین سیاست ز مـام و اب دارم
3- فکرمن مافوق عصروعصرمن مادون عقل زین تغابن شاید ارخودرا به آتش در زنم
4- فـردوسی و شهنامـه است و بس گر دفتر شعـری و شاعـری است
5- بـدخـواه بـه روس است و انگلیس و ز دولت رومش تنـافـری است.
1- من عاشـق عشـق بـودم افسوس بی عشـق حیـات مـن تبـه شد.
2ـ گفتم به کوی خویش چو ازکوی شو روم درکام عشق خانـه برافکن فـرو روم
3ـ کاکا عباسعلی و کاکا در زبان بختیاری به معنی لَله است.
(کاکا اواسلی از اهالی دشتک و از ملازمان علیمرادخان بود که پژمان زندگی خود را مدیون وی می داند..)
***
ادامه دارد....
منبع: کتاب زندگی و اشعار پژمان بختیاری پژوهش و تدوین: رضا بهرامی دشتکی
ادامه دارد....
(مجموعه خاطرات پژمان بختیاری از دشتک در کتاب «زندگی و اشعار پژمان بختیاری» که به تازگی منتشر شده آمده است):
کتاب زندگی و اشعار پژمان بختیاری
لینک: زندگینامه پژمان بختیاری
...

