دوستان فصل بهار است صفا باید کرد
چند شعر بهاری از زنده یاد استاد پژمان بختیاری شاعر بزرگ معاصر…
بهـار
دوستان فصل بهـارسـت صفا باید کرد دامن عقل درین هفتـه رهـا باید کرد
عقل رابا سر آشفتـه دلان سازش نیست راستی پیروی از عقـل چـرا باید کرد
سخن از بـاده کند زمـزمـة باد صبا گوش بر زمزمـة باد صبـا باید کرد
نو بهارست و جوانیـد و نشـاطی دارید همه دانید؛ چه گویم که چهـا باید کرد
وحشی آسابه دل سبزه مکان بایدجست خویش را از ادب خشک جـدا باید کرد
تابه کف دامن خوشبوی حبیب است وادیب شوری ازنغمـة شهناز به پاخواهد کرد
تا شود کام دلی حاصل ازین چندصباح
آن چه از دست بر آیـد به خدا باید کرد
جلوه یی از بهار
داشتم دی خجستـه انجمنـی پای سـروی بـه دامـن چمنی
روی ننمـوده آفتـاب هنـوز چشم گل مانده مست خواب هنوز
تار خورشید دیـد و دست نسیم غنچه مضراب گشت و خوردبه سیم
نغمه سر کرد جـوی شیرین کار تا گل از خـواب ناز شد بیدار
نـاز نـازان لمیـد بـر لب جـو بالـش غنچـه زیـر ساعـد او
دست نقش آزمـای ابـر سفید بر فلک نقش های طـرفه کشید
شده دامـن کشـان نسیم صبـا بر گیـاه و گل از نشـاط و صفا
بوسـه زد بر دهـان بلبـل گل گشت خنـدان ز بـوس گل بلبل
شاخه و سبـزه از فـراز و نشیب کـرد کـاخـی زمـردیـن ترتیب
سبزه گسترده تـازه بـر لـب جو مسندی نـرم و گل فشانده بر او
به نوازشگـری نسیـم چمـن دست مهـری کشیـد بر سر من
شبنمم بر جبیـن گلاب افشانـد گلبنم گل به جـای خواب افشاند
شاخـه دستـم فکنـد بر گردن سبـزه پایـم نهـاد در دامـن
بستری سبزه بهـر خوابم داد تشنه ام یافـت چشمه آبم داد
گلشن از گل یکی عروسم داد غنچه لب غنچـه کرد بوسم داد
باد بر مـوی بیـد شانـه زدی خنـده بلبـل در آشیـانـه زدی
گلبـن سبـز جـامـه مستامست مجمـری پر ز آتش اندر دست
لیک غافل که رقـص اعضایش آتش افکنـده در سـرا پایش
جام نرگس به دست حور و پری شـد لبـالـب ز شبنـم سحری
تا کـه در آن بنفشـه رو شوید طـرة مشـکـبـو درو شـویـد
سبزه در آب جـو شنـا کردی گـل گـریبـان نـاز وا کـردی
لادن از مستی و خوشی گستاخ دستی افکنده خوش به گردن شاخ
گل میمون به خوش ادائی و نا دامـن اطلسـی گـرفتـه بـه گاز
لاله با رقص مستی آور خویش جامی از می نهاده بر سر خویش
و ز حیـا مـیـخـک فـریبنـده شرمگین سر بـه دامـن افکنده
گل شب بوی زرد و سرخ و سپید خفته سر خوش به زیر سایة بید
گل نیلوفـر از سـرور و نشاط بر سـر نـارون کشیـده بساط
دره می خـواند بـا زبان نسی داستـان هـا ز روزگـار قـدیم
کوه با قامـت خمیده چو چنگ سنگ از سینه بسته بر دل تنگ
وانچه بودش به دل ز راز نهفت
چهر پرچین او زبان شـد و گفت
دربند ۱۳۱۸
برگ خشک
بـرگ سبزی به دامـن چمنی بود سر خوش به فرق یاسمنی
در بهاری که هر شکفته گلی بود بـاغـی و هر گیـا چمنی
آب روشـن به زیر بـال نسیم موج میزد چو مـوی پر شکنی
غنچـة ناشکفته شیریـن بود همچو بوسی شکفتـه در دهنی
در چنین موسمی به دامن باغ برگ ما داشت بـزم و انجمنی
بـر لب بـرکه زیـر نـارونـی
همچو می خواره یی شرابـزده خـفـت بر بستـری گـلابزده
متمایل همی شد از چپ و راست همچـو مهـرویی آفـتـاب زده
او سبکروح و طـوق گردن او دست سنگین بخـت خوابزده
دیده برمی گشود و بر می بست دم به دم سرخوش و شراب زده
نــقش ایـام را بـر آب زده
مانده بر روی سرخ گل سر او بـال پروانـه چتـر بسـتر او
گل مریم به عشوه رخ می سود بوس بوسـان ز پای تا سر او
بـود پستان غنـچه شیـر آکند تا بشـوید خجستـه پیکـر او
ناگه از باد مهرگـان بفسرد خون در انـدام نـاز پـرور او
دست ابر سیـه ز برف سفید ریخت خاکی سیـاه بر سـر او
رفت بر باد تخت و افسر او
ماه آبان رسید و ابـر سیاه بست بـر طـارم فلک خرگاه
روی زیبـای آسمـان کبـود گشت پوشیده در پرنـد سیاه
نقش ابر سیاه و برف سفید در هم آمیخت چون ثواب و گناه
بر تن برگ نـاز پـرور ما آتش افروخت دست بهمن ماه
روز او تیره گشت و حال تباه
باز آمد بهـار و سبزه دمید باغ گشت از شکوفه سرخ و سپید
برگ پارینه هم به دامن شاخ بـود دلبستـه بـا هـزار امیـد
بر لب خشک او به لطف نسیم قطره یی از دهـان غنچه چکید
ساعتی همچـو روزگـار شباب زیر گل خفت و روی سبزه لمید
ناگهـان شد در آب آینـه فام روی او آن چنـان کـه بود پدید
نغمة جـوی اگر چه شیرین بود برگ تلخی چشیـده تلخ شنید
زان حقیقـت شکفتـه سینة او غنچه شدبس به خویشتن پیچید
تا چو اشکی ز چشم شاخه چکید
من هم آن برگ آسمان زده ام لیک در فصل گل خزان زده ام
شیشة بخت خویش را صد بار خیره بر سنگ امتحان زده ام
به سیه روزی ای دریغ امروز در بسیط جهـان زبان زده ام
مشت بر سینـة جهان زده اند راد مردان و من جهان زده ام
مردمان شکوه از زمین دارند من بیچـاره آسمـان زده ام
من بیچـاره آسمـان زده ام
منبع: کتاب زندگی و اشعار پژمان بختیاری ـ شاعر بزرگ معاصر


